همه می گفتندشهیدمن میگفتم بابا
درست بعداز عملییات ولفجر۲ بود که تو کوچه های جنوب شیراز با اون حال هوای بچگی ها و پابرهنه
و با یه تکه چوب و یه لنگه چرخ دوچرخه داشتیم بازی میکردیم و خنده میکردیم و شلوغ میکردیم و یکدفعه
این خبر منو به دنیای سکوت فرو برد. بابات شهید شد. همون لحظه یادمه مقهور سکوت نشدم بلکه در فکر فرو رفتم.
بقیه همچنان شلوغ میکردند همه میگفتند شهید من میگفتم بابا .
بابایی که دستش پینه بسته پیشانیش عرق جبین بسته نفسهاش خش دار و صورتش از آفتاب
سوخته رو مردم میدیدند اما روح لطیف و طبع بلند و نان حلال و عقل سلیم اش و ما میدیدم و مادرم
میدید و خدا. سالها به شهادتش فکر کردم فکرهایی که به همین زودی بهتون میگم. بعد از این همه فکر
کردن رسیدم به اونجایی که حالا همه میگن بابا من میگم شهید