بیاییدتاریخ رامرورکنیم
بياييد تاريخ را مرور كنيم. در جنگ مسلمان عليه مسلمان (اولين جنگ) عايشه زن برپا كنندة جنگ بعنوان اسيرجنگي گرفته نشد. اما سپاه يزيد كه تعدادي از آنها حافظ قرآن بودند و حتي غسل نموده و به قصد قربت الي الله به ميدان جنگ با حسين آمده بودند، زنان مسلمان را بعنوان اسير گرفته و حتي قصد فروش بانوان كربلا را با نام كنيز داشتند.
بياييد تاريخ را مرور كنيم. در جنگ مسلمان عليه مسلمان (اولين جنگ) عايشه زن برپا كنندة جنگ بعنوان اسيرجنگي گرفته نشد. اما سپاه يزيد كه تعدادي از آنها حافظ قرآن بودند و حتي غسل نموده و به قصد قربت الي الله به ميدان جنگ با حسين آمده بودند، زنان مسلمان را بعنوان اسير گرفته و حتي قصد فروش بانوان كربلا را با نام كنيز داشتند.
حالا در چنين تعصب و جهل ديني و نگاه مردانه كه براي زن ارزشي قائل نبودند، اين 15 زن حاضر مـي شوند پس از باوراندن خود، اسلامشان را ثابت كنند و در نهايت حقانيت خود را در مقابل ظلم و ستم و جنايت يزيد و سپاهش در حقيقت بدون آنان، قيام معنايي نداشت. چون فقط دشمن بود و سرهاي بريده و توانايي تبليغ و تحريف هرآنچه كه مي خواهند. چه كسي ميتواند منكر قدرت در اختيار داشتن رسانههاي خبري باشد.
اين 15 زن، اميد 72 يار عارف و آسماني حسين بودهاند اگر رسالت حسين كامل و معنادار نمي شد مگر با ابلاغ زينب، به گزاف مقايسه نكرده ايم اگر اين دو را با وظيفة محمد رسول الله در ابلاغ دين و امامت قياس كنيم. و اما پاسخي به يك سئوال، براستي چرا يزيد دستور اسيركردن زنان و كودكان اهل بيت را داد؟
يكي بخاطر تحقيراهل بيت امام حسين (ع) و ديگري ترساندن مردم. ولي جالب اينجا است كه با شيوه و عملكرد كاروان اسرا هر دوي آنها خنثي شد. اولاً آنها كه مي خواستند خاندان رسول را تحقير كنند و مثلا" فاطمه بنت الحسين را بعنوان كنيز بخرند، با سخنراني حضرت زينب، جرأت نكردند و جملة معروف حضرت زينب كه « مارأيت الا جميلا» در آن كاخ و آن شوكت كذايي، جو مجلس را عوض كرد.
در ثاني بعد از افشاگريهاي اسرا عاشورا، شاهد قيامهاي متفاوتي به خونخواهي امام حسين(ع) هستيم كه قيام مختار از آن جمله است. افشاگريهاي زينب(س) آخرين تير در تركش امام حسين(ع) بود كه حيات طاغوت و طاغوتيان را در آن عصر و در تمامي اعصار به خاموشي كشاند.
بار ديگر متذكر مي شويم كه فلسفه حضور زنان در كاروان عاشورا، جلوگيري از تحريف واقعيات بود. البته بعد از عاشورا، حكومت آنقدر به امام سجاد سخت مي گرفت كه ايشان در قالب دعا و فقط از طريق تربيت غلامهاي خريداري شده و آزادكردن آنها مــي توانست به تبليغ دين بپردازد.
حتـي ايشـان در شرايطــي نبـود كه بتواند مردم را آشكارا هدايت كند و حكومت نمي توانست با دعاي ايشان در قالب عابد مخالفت كند. در حقيقت امام سجاد نيز راهي را انتخاب نمود كه هم سخنانش به زيباترين شكل بارها و بارها بيان شود و هم حكومت نتواند جلوي تبليغ او را بگيرد. هر چند حكومت طاقت نياورد و بالاخره ايشان را نيز مسموم و شهيد ساخت.
کیم ایل سونگ-دررهبران ومدافع
کیم ایل سونگ (به کرهای: 김일성) (۱۹۹۴ - ۱۹۱۲) در منطقهٔ شمالی کره متولد شد و اولین رهبر کره شمالی از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۴ بود. پس از وی کیم جونگ ایل پسرش به رهبری کرهٔ شمالی منصوب شد. ........
![]() |
|
شناسنامه | |
---|---|
معروف به | کیم ایل سونگ |
زادروز | ۱۵ آوریل ۱۹۱۲ |
زادگاه | هریجو ، کره تحت سلطه ژاپن |
تاریخ مرگ | ۸ ژوئیه۱۹۹۴ (۸۲ سال) |
محل مرگ | پیونگ یانگ , ![]() |
همسر | کیم یونگ-سوک کیم سونگ-ای |
فرزندان | کیم جونگ ایل از همسر دومش |
والدین | کیم ایل سونگ |
دین![]() |
ناخداباور |
امضاء | |
حزب سیاسی | حزب کارگر کره |
امضاء | |
دبیر کل حزب کمونیست کره شمالی | |
تاریخ ریاست | ۱۹۴۸-۱۹۹۴ |
بعد از | کیم جونگ ایل |
رئیس جمهور کره شمالی (رییس جمهور ابدی کره شمالی) |
|
تاریخ ریاست | ۱۹۷۲-۱۹۹۴ |
قبل از | کیم جونگ ایل |
کیم ایل سونگ (به کرهای: 김일성) (۱۹۹۴ - ۱۹۱۲) در منطقهٔ شمالی کره متولد شد و اولین رهبر کره شمالی از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۴ بود. پس از وی کیم جونگ ایل پسرش به رهبری کرهٔ شمالی منصوب شد. او رییس جمهور ابدی کره شمالی است.
خانوادهٔ کیم ایل سونگ
کیم ایل سونگ در خانوادهای پروتستان به دنیا آمد، پدرش کشاورز و مادرش دختر یک کشیش پروتستان بود.او در ابتدا نامش کیم سانگ چو بود اما بعدها به کیم ایل سونگ تغییر نام داد. او دو برادر و یک خواهر داشت، برادر بزرگش توسط ژاپنیها کشته شد و برادر دیگرش بعدها به عنوان معاون او در حکومت کمونیستی کرهٔ شمالی منصوب شد.
فعالیتهای سیاسی وی [ویرایش]
وی از جوانی به علت همجواربودن شبه جزیرهٔ کره با اتحاد جماهیر شوروی و تماس هایی که با چینیهای طرفدار کمونیست داشت، تحت تاثیر عقاید کمونیستی قرار گرفت و به مبارزات مسلحانه علیه ارتش ژاپن روی آورد و درسال ۱۹۳۵ ارتش ضد ژاپنی را تشکیل داد. در سال ۱۹۳۷ به فرماندهی وی به یک پاسگاه پلیس ژاپن حمله کردند که منجر به کشته شدن چند سرباز ژاپنی شد. پس از این حمله او و دیگر پارتیزانها تحت تعقیب ارتش ژاپن قرار گرفتند . پس از فشارهای زیادِ ارتش ژاپن به وی و همرزمایش، سرانجام در سال ۱۹۴۰ به اتحاد جماهیر شوروی گریخت و در سال ۱۹۴۱ به ارتش سرخ شوروی ملحق شد . در سال ۱۹۴۲ پسرش کیم جونگ ایل از همسر دومش که یک پارتیزان کرهای بود به دنیا آمد . همسر اول کیم ایل سونگ توسط نیروهای ژاپنی دستگیر شده بود.
به قدرت رسیدن کیم ایل سونگ [ویرایش]
پس از شکست ژاپن و اشغال قسمت شمالی کره توسط ارتش سرخ شوروی در سال ۱۹۴۵، کیم ایل سونگ دوباره به کره برگشت و توانست در سال ۱۹۴۸ جمهوری دمکراتیک خلق کرهٔ شمالی را تشکیل دهد و در سال ۱۹۴۹ به کمک استالین رهبر شوروی قدرت خود را توسعه بخشد. سرانجام در سال ۱۹۵۰ به بهانهٔ متحد کردن شبه جزیرهٔ کره به منطقهٔ جنوبی حمله کرد و توانست تا سئول پیش برود ولی با ورود ارتش ایالات متحده آمریکا و نیروهای سازمان ملل به جنگ، ارتش کمونیستی کره به رهبری کیم ایل سونگ مجبور به عقب نشینی شد و سرانجام در سال ژوئیهٔ ۱۹۵۳ قرارداد آتش بس را پذیرفت و شبه جزیرهٔ کره به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم گردید و مرز بین کره شمالی و کرهٔ جنوبی بسته شد.
پس از پایان جنگ کره تا مرگ کیم ایل سونگ [ویرایش]
کیم ایل سونگ پس از پایان جنگ کره، با کمک اتحاد جماهیر شوروی یک پایگاه اتمی تاسیس کرد، ایالات متحدهٔ آمریکا نیز تجهیزات نظامی خود را در کرهٔ جنوبی مستقر کرد که باعث تشدید بحران در شبه جزیرهٔ کره و شرق آسیا گردید. کیم ایل سونگ برای ضربه زدن به ایالات متحدهٔ آمریکا در شرق آسیا تصمیم به ارسال سلاح و تجهیزات نظامی به ویت کنگها (ویتنامیهای طرفدار کمونیست) در جنگ علیه ارتش آمریکا گرفت. در سال ۱۹۶۸ یک کشتی آمریکایی به جرم جاسوسی از کرهٔ شمالی توقیف شد و ۷ سرنشین آن نیز دستگیر شدند. ایالات متحده آمریکا با تحت فشار قرار دادن کرهٔ شمالی در مجامع بینالمللی سعی در آزادی اسرای خود داشت، ولی کارساز نبود. کیم ایل سونگ شرط آزادی ۷ جاسوس آمریکایی راعذر خواهی دولت آمریکا و آزاد کردن اموال بلوکه شدهٔ کره شمالی توسط دولت آمریکادانست و آنها نیز با تمام شروط کیم ایل سونگ موافقت کردند.کیم ایل سونگ معتقد بود برای داشتن یک کشور قدرتمند و مستقل نیاز به یک ارتش قدرتمند است به همین دلیل امور نظامی بر تمام مسائل کشور ارجحیت داشت که همین امر باعث گسترش فقر در کره شمالی گردید. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ و پایان تنشها میان بلوک شرق و بلوک غرب، کیم ایل سونگ کماکان بر اعتقادات کمونیستی خود و مبارزه با دنیای سرمایه داری بخصوص مهمترین دشمن خود یعنی کرهٔ جنوبی پافشاری میکرد. سرانجام کیم ایل سونگ در سن ۸۲ سالگی در سال ۱۹۹۴ در کرهٔ شمالی در گذشت و تا اخرین روز در فکر تامین وحدت در شبه جزیرهٔ کره بود. پس از وی فرزندش کیم جونگ ایل به رهبری کرهٔ شمالی برگزیده شد.
72سال دفاع برای استقلال کره
کیم جونگ ایل (به کرهای: 김정일) (تولد:۱۶ فوریه ۱۹۴۱، روستای ویاتسکو در شوروی، منابع حکومتی: منطقه بیدو در کره شمالی ۱۶ فوریه ۱۹۴۲ - مرگ: ۱۷ دسامبر ۲۰۱۱) رهبر کره شمالی بود.
او رئیس کمیسیون دفاع ملی کره شمالی، فرمانده کل ارتش خلق کره شمالی و دبیر کل حزب کارگران کمونیست کره بود. جونگ ایل پس از مرگ پدرش کیم ایل سونگ بنیانگذار کره شمالی در سال ۱۹۹۴، جانشین او شد.......
تولد
اسناد موجود در شوروی نشان میدهد که محل تولد کیم جونگ ایل، روستای «ویاتسکو» در نزدیک سیبری در شرق روسیه میباشد.[۲] ولی منابع رسمی دولت کره شمالی محل تولد جونگ ایل را منطقه کوهستانی بیدو در کره شمالی اعلام کردند وهمچنین اعلام کردهاند که تولد او با ظاهرشدن رنگین کمان بالای کوهستان وتشکیل ستاره جدید درآسمان پیش بینی شدهاست.[۳]
تحصیلات
کیم تحصیلات ابتدایی و اصلی خود را بین سپتامبر ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ طی کرد و [۴] از مدرسه نمسان پیونگ یانگ که مدرسه مخصوص برای فرزندان حزب کمونیست کره شمالی است، فارغ التحصیل شد. او سپس در رشته اقتصاد سیاسی در دانشگاه کیم ایل سونگ دوم تحصیل کرد ودر سال ۱۹۶۴ فارغ التحصیل شد.[۵]
آغاز فعالیت سیاسی
پس از فارغ التحصلی از دانشگاه، جونگ ایل، شروع به ترقی درسلسله مراتب حزب کارگران کره کرد. درسال او به سمت معاونت اداره تبلغات کره منصوب شد. در دهه ۱۹۸۰ او جزء هفت عضو شورای رهبری کره شمالی شد در این دوره او لقب «رهبر عزیز» را به خود گرفت. در سال ۱۹۹۱ او سمت فرماندهی ارتش کره شمالی را برعهده گرفت.[۶] کیم سونگ دوم پدر کیم ایل در سال ۱۹۹۲ تمامی امور داخلی را به او واگذار کرد.
رهبری کره شمالی
در سال ۱۹۹۴ پس از مرگ کیم ایل سونگ دوم که رئیس جمهور و بنیانگذار کره شمالی بود، هیچ رئیس جمهوری جانشین او نشد واو لقب رئیس جمهور ابدی را به خود گرفت وسمت ریاست جمهوری برای پاسداشت یاد کیم ایل سونگ غیر فعال شد.
کیم ایل جونگ به طور رسمی در سال ۱۹۹۷ به عنوان دبیر کل حزب کمونیست کارگران کره شمالی و رئیس شورای ملی دفاع انتخاب شد.
اقتصاد
پس از دهه ۱۹۹۰ اقتصاد دولتی کره شمالی به علت ازبین رفتن روابط استراتژیک اقتصادی با شوروی به عنوان بزرگترین شریک تجاری کره شمالی وتیره شدن روابط این کشور با دولت چین، پس از عادی سازی روابط (چین-کره جنوبی) دچار مشکل شد.[۷] تجربه چند سیل شدید(۱۹۹۵ و ۱۹۹۶) و چند سال خشکسالی (آغاز از ۱۹۹۷) باعث ایجاد قحطی شدیدی در کره شمالی شد واین کشور را در وضعیت بحرانی و بی ثبات قرار داد. بطوریکه در نهایت کره شمالی به شدت نیازمند کمکهای غذایی خارجی شد.[۸] پس از ایجاد این وضعیت، کره شمالی در ابتدا در سطحی محدود اجازه تبادل کالا به صورت تهاتری را داد.[۹]. در سال ۲۰۰۲ کیم ایل جونگ سیاستهای اقتصادی مشابه دنگ شیائوپینگ رهبر جمهوری خلق چین را در کره شمالی اجرا کرد.[۱۰]
شایعه مرگ
وی در اوت سال ۲۰۰۸ میلادی دچار سکته قلبی شد و از آن پس در انظار عمومی ظاهر نشد و همزمان شایعاتی مبنی بر مرگ و یا وخیم بودن حال وی منتشر شد. مقامات دولتی بر سلامت کامل وی تاکید دارند و تاکنون دو عکس از وی منتشر شدهاست ولیکن با اثبات جعلی بودن این عکسها شایعات در این مورد قوت گرفتهاست.[۱۱][۱۲]
مرگ
بر پایه اعلام تلویزیون کره شمالی، کیم جونگ ایل در ۱۷م دسامبر ۲۰۱۱ در حین سفری با قطار درگذشت. منابع حکومتی خبر مرگ او را ۲ روز دیرتر در ۱۹م دسامبر اعلام کردند. دلیل مرگ او «کار جسمانی و ذهنی بسیار در راه رهبری در میدانها» اعلام شد.[۱] از مدتی پیش از مرگ او، روند انتقال قدرت به پسرش کیم جونگ اون آغاز شده بود.
زندگی شخصی
- کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی یک همسر وسه معشوقه داشت. معشوقه دوم او کو یونگ هی تا زمان مرگ درسال دوهزار و چهار نقش بانوی اول کره شمالی راداشت[۱۳].
نهم دی دریک نگاه
سیاست بوم گریزی اقوام و ملتها در ابعاد چندگانه، زبان، ادبیات، هنر، علوم و سیاست و حتی نگرشهای مذهبی، عمده ترین سیاست غرب در عصر حاضر میباشد.ریشههای سابقه بوم گریزی در ایران در بعد مذهب، پیدایش بهائیت را منجر شده است و هم اکنون در شکلهای مختلفِ شرک پرستی رشد و توسعه پیدا کرده است.
در ادبیات نیز تلاش برای جدایی ادبیات از مظاهر اساطیر ملی-مذهبی ایران با توسل به ابزار موسیقی و انحراف آن از باورهای بومیملتها، یکی از سیاستهای بوم گریزی اقوام و ملتها را میتوان نام برد.......
یکی از مصادیق مشترک در بروز هر دو پدیده یعنی رشد و توسعه جریان فتنه ایران و مهار
كوتاه مدت انقلابهای مردم عربی، پدیده بوم گریزی است.
از دیرباز تحرکات سیاسی-اجتماعی در نظامهای سنتی و مدرن، تحت تأثیر مؤلفههای بیشماری بوده است که روند آن حرکتها را تند یا کند مینمود. یکی از مؤلفههای بسیار مهم در تحرکات سطح ملی در کشورهای مختلف، بومیسازی جریان حرکتهای سیاسی-اجتماعی بوده است.
بومیسازی حرکتهای سیاسی در مقایسه با بومیسازی حرکتهای اقتصادی و حتی در مقایسه با حرکتهای دینی دارای رشد سریعتری میباشد و همین رشد سریع، فرآیند حرکتهای سیاسی راریسک پذیرتر میکند......
اصلی ترین مظاهر تحرکات سیاسی-اجتماعی مصر در زمان جمال عبدالناصر، انقلابهای
ضد استعماری الجزایر، مبارزات تدافعی ویتنام، تحرکات سیاسی کنگو به رهبری پاتریس لومومبا، انقلاب ضد استعماری ایران و رفتار تدافعی ایران در جنگ هشت ساله به رهبری امام راحل، بومیسازی آن بوده است.
بومیسازی رفتارهای سیاسی-اجتماعی که بعضا از آن روش جاری نیز نام برده میشود، نقش مهمیدرا جرای طرح و برنامه احزاب و گروهها دارد. در واقع مؤفقیت بسیاری از حرکتهای سیاسی-اجتماعی، مبتنی بر ظرفیت بومیسازی آن است. به بیان دیگر هرچقدر اهداف یک تحرک به مظاهر بومییا محلی آن جمعیت، نزدیکی بیشتری داشته باشد، احتمال مؤفقیت در آن بیشتر است،
همچنان که تحرکات ضد استعماری در کشورهای نامبرده ایران، ویتنام، الجزایر، کنگو و مصر در زمان عبدالناصر بر اساس مظاهر بومیسازی به موفقیت دست یافته است.
ما در تألیف کتاب زیبایی شناسی هویتهای پایه یا هویت بومیگری، به برخی از مؤلفههای مصادیق بومیکه منجر به شکل گیری هویت یا گریز از هویت میشود راعنوان نمودیم و همچنین در
سبب شناسی تحرکات سیاسی- اجتماعی جریان فتنه سالهای اخیر ایران و نیز در سبب شناسی انقلابهای اخیر کشورهای عربی اذعان داشتیم، ممكن است برخلاف میل درونی ما، انقلابهای مردمیکشورهای عربی توسط نخبگان حکومتی قابل کنترل و مهار است. زیرا امروزه نخبگان حکومتهای حاضر سبکهای مقابله با حرکتهای مردمیرا به خوبی میدانند.
اما چه چیزی موجب رشد سریع جریان فتنه در ایران شده است؟ وجهه اشتراک رشد و توسعه جریان فتنه ایران و مهار انقلابهای مردمیکشورهای عربی چیست؟
یکی از مصادیق مشترک در بروز هر دو پدیده یعنی رشد و توسعه جریان فتنه ایران و مهار
كوتاه مدت انقلابهای مردم عربی، پدیده بوم گریزی است.
همچنانکه در هویت شناسی دفاع مقدس به تکرار متذکر شدیم؛ مطالعه انقلابهای مردمیو به خصوص مطالعه انقلابهای ضد آمریکایی از نگاه تیزبین رؤسای کاخ سفید، ریشه در ذکاوت رئیس جمهور کندی دارد که روند اینگونه انقلابها و تحرکات سیاسی-اجتماعی را در مفاهیم بومیآن مطالعه میکنند.
کندی و مشاوران کاخ سفید پس از شکست آمریکا از ویتنام و کره نگاه مبتنی بر بومیگری به انقلابها دارند و تاکید میکنند که علت ظهور انقلابها و همچنین حیات انقلابها مبتنی بر وفاداری بومها به انقلابهای مردمیاست بنابر همین سیاست اصلی ترین راه مقابله آمریکا با انقلابهای مردمیرخنه در بومها و تغییر رفتارهای بومیدر جهت سیاستهای آمریکاست.
تاکید آمریکاییان بر مفاهیم بومیو مستندات بومیو تاسیس سازمانهای عریض و طویل مانند پروژه کملوت حاکی از آن است که توجه آمریکاییان مبتنی بر رفتارهای بومیاست. اما نگاه هوشمندانه و مطالعه دقیق و عمیق جریان فتنه ایران نشان میدهد که تحرکات سیاسی-اجتماعی همسو با آمریکا در عصر حاضر نه تنها بومیسازی نیست، بلکه تمامیتحرکات تا نتیجه نهایی تحولات سیاسی-اجتماعی مبتنی بر سیاست بوم گریزی اقوام و ملتهاست.
سیاست بوم گریزی اقوام و ملتها در ابعاد چندگانه، زبان، ادبیات، هنر، علوم و سیاست و حتی نگرشهای مذهبی، عمده ترین سیاست غرب در عصر حاضر میباشد.
ریشههای سابقه بوم گریزی در ایران در بعد مذهب، پیدایش بهائیت را منجر شده است و هم اکنون در شکلهای مختلفِ شرک پرستی رشد و توسعه پیدا کرده است.
در ادبیات نیز تلاش برای جدایی ادبیات از مظاهر اساطیر ملی-مذهبی ایران با توسل به ابزار موسیقی و انحراف آن از باورهای بومیملتها، یکی از سیاستهای بوم گریزی اقوام و ملتها را میتوان نام برد.
بنابراین به کارگیری سیاست بوم گریزی جامعه ایرانی در بعد مذهب منجر به پیدایش بهائیت و سیاست بوم گریزی جامعه ایرانی در بعد هنر منجر به انحراف موسیقی و ادبیات ملی-مذهبی را به همراه داشته است. اما سومین پدیده هجوم سیاست بوم گریزی سیاسی-اجتماعی ایران منجر به جریان فتنه موج سبز شده است.
اگر خوشبینانه بنگریم و جریان فتنه را بوم ستیز ندانیم، مهار جریان فتنه را میتوان محصور ثبات، اقتدار و استحکام بومیشده مصادیق انقلاب دانست.
این مسئله حاکی از آن است که بوم گریزی نیز دارای اصول و مدیریت است. به بیان دیگر یک جریان سیاسی بوم گریز روشمند است که برخی از اصول روشمند جریانهای سیاسی-اجتماعی بوم گریزی عبارت است از:
1) تعیین استعداد و منابع بوم گریزی
2) تدوین ادبیات بوم گریز
3) تعیین و تشخیص ضرورتهای بوم گریزی به لحاظ ضرورتهای زمانی و مکانی
4) تکیه بر منافع و مطامع فردی در برابر منافع ملی و انقلابی
5) تجمع لیدرهای بوم گریز در کلان بافت
6) تاکید بر هیجانات بوم گریز
7) تاکید بر منطق غیر بومی
8) به کارگیری از نخبگان بومی( چهرههای انقلابی معترض، دانشگاهیان و... )
9) انتقال آسان مفاهیم فریب به عوام و خوا ص
10) افراط در متقاعد سازي در هدفمندسازي جريانهاي ايجاد شده
11) جریانهای سیاسی بوم گریز اغلب رهبر ستیز هستند
12) جریانهای سیاسی بوم گریز اغلب دشمن ستایی میکنند
13) جریان فتنه با استفاده از ابزار اعتراض به برچسب دروغ بر رهبران و
شرايط موجود، خودشان از اندیشههای درست و رهبران درست بیبهره اند.
14) در آخر، روش و اصول جریانهای سیاسی بوم گریز سطحی است و لایههای عمیق را نمیتوان در آن جستجو کرد اما در صورت فقدان آسیب شناسی علمیدر دراز مدت حکومتها را آزار میدهد.
در سطور قبل گفته ایم؛
علاقه مندی روسای کاخ سفید در مطالعات انقلابهای مردمی، بر اساس تئوریهای بومیسازی بوده است. پس از آن نیز دکترین کاخ سفید، رشد و توسعه فرهنگ و مفاهیم بومیسایر ملل را مدِّ نظر قرار داده اند. تا آنجا که تأکید بر ملتهای چند فرهنگی و چند قومیاصلی ترین علاقه مندی حاکمان آمریکا تلقی گشته است.
از نظر تئوری پردازان کاخ سفید، ملتی دارای رشد و تعالی است که کلان بافتِ یک جامعه متشکل از خرده فرهنگهای بیشمار باشد، آنچنان که مفاهیم خرده فرهنگهای یک بوم در ساختار تمامیجامعه انسانی یک کلان بافت، حتی در اندیشههای علوم نوین نیز تجلی یابد.
عمده ترین ایراد غرب به بلوک شرق و شوروی سابق، فقدان جامعه چند فرهنگی بوده است. این ایراد از سوی غرب یعنی فقدان جامعه چند فرهنگی در خرده فرهنگهای بومیبلوک شرق خصوصا شوروی سابق، یک مسأله تحقیرآمیز تلقی میشد.
پس از فروپاشی شوروی سابق، درست زمانی که جمهوریهای تازه استقلال یافته تلاش میکردند که مفاهیم بومیخرده فرهنگهای خود را بر اساس تعاریف غرب دسته بندی کنند، تا از محاسبات , و مناسبات تحقیرآمیز غرب جلوگیری کنند انقلابهای مخملین اوکراین و گرجستان بوقوع پیوست.
تحلیل و مطالعه عمیق انقلابهای مخملین ایران، در جریان فتنه و انقلابهای مخملین اوکراین و گرجستان به ما میگوید که این انقلابها مبتنی بر اندیشهها و باورهای بوم ستیز و بوم گریز بوده اند و در هر سه کشور از اصول روشمند اندیشههای بوم گریز و حتی بوم ستیز پیروی میکردند.
تاریخ اوکراین همچنان که جنگ جهانی دوم گواه آنست، این است که اوکراین در دشمن ستایی و استقبال از مهاجمین سابقه طولانی دارد اما تاریخ کهن گرجستان که سرشار از اساطیر دشمن ستیز است نیز در دام بوم گریزی، کشور را تسلیم غرب میکند.
همانگونه که دیدیم تأکید و توجه غرب از زمان رئیس جمهور کندی تا به امروز به خرده فرهنگها و هویتهای بومیبوده است. اما چگونه میشود سیاست غرب در مواجهه با مهار انقلابهای مردمیمصر، تونس و سایر کشورهای عربی و همچنین ایجاد انقلابهای مخملین ایران، اوکراین و گرجستان، روش بوم گریزی بوده است؟
به بیان دیگر چرا تأکید، توجه و مطالعات غرب، بوی سازی بوده است. اما اقدامات غرب در انحراف ملتها بوم ستیزی و بوم گریزی بوده است؟ آیا غرب سعی در انحراف ملتها در چنین مبانی علمیداشته است؟ یعنی میتوانیم در این زمینه غرب را متهم به دروغ علمینماییم؟
یک نظر واقع بینانه این است که غرب در این زمینه در مبانی علمیمتهم به پایههای علمیدروغ نیست. اما تئوری پردازیهای غرب تلاش میکند، غربی در بهشت غرب سرشار ازمنفعت باشد و در این راه زیان سایر ملتها، بر غرب آسیبی وارد نیاورند.
اشتباه ملتها در تحلیلهای علمیاین است که مبانی علمیرا با رفتار علمییکسان تلقی میکنند حال این که پایه علمییک مقوله کاملاً متفاوت با رفتار علمیاست اما از این حیث که پایههای علمینیز منجر به رفتار علمیاست در آن شکی نیست.
الزاماً نخبگان باید بدانند که در مواجهه با علوم مختلف میبایست، تفسیر درست داشته باشند. تحلیل و تفسیرهای درست فی النفسه مرتبط با آسیبشناسی علمیتئوریهای مقابله ای است.
برای روشن شدن موضوع مصداقی را یادآور میشویم؛ آمریکا قبل از جنگ جهانی دوم برای حمله به ویتنام دارای تز و مبانی نظری بوده است مبنی بر اینکه: غول کمونیست در حال جهانی شدن است.
این مبانی نظری یک امر دروغ و مبتنی بر پایههای مبانی نظری دروغ نبوده است. اما این فرضیه درست یعنی جهانی شدن کمونیست هیچ دلیلی بر قتل و کشتار و آدم سوزی و تجاوز به سایر ملتها هم نبوده است. به بیان دیگر مبانی نظری کمونیستِ جهانی یعنی یک مبانی علمیدرست دلیلی بر رفتار علمیغلط یعنی حمله به ویتنام یا هر کشور دیگر نیست.
فرضیه بومیسازی و اجرای آن پس از جنگ جهانی دوم، یک ضرورت امکان ناپذیر و یک مبانی نظری کاملاً علمیبوده است امام نتیجه آن میتوانست الزاماً منجر به یک رفتار غیرانسانی بوم ستیز و بوم گریز برای ملتهای انقلابی و آسیب دیده نباشد.
ما در یکی از تئوری پردازیهای هویت در یکی از کنگره بین المللی با ایجاد این پرسش که از بین هویتهای جدیدی که هر روز در گوشه و کنار جهان با سرعت هر چه تمامتر سر برمیآورند، کدام هویت است که بتواند بر سایر هویتهای زمانی فائق آید؟
پاسخی ارائه کردیم مبنی بر این که، در عامه ترین پاسخ میتوان گفت هویتی قادر به تعالی در این مسیر است که روشمند است و از سایر مکاتب هویت ساز، آسیب شناسی قوی تری دارد.
انقلاب اسلامیایران به رهبری امام راحل بر اساس مبانی نظری بومیسازی، کاملاً دارای مبانی علمیبوده است همچنانکه در کتاب هویت شناسی دفاع مقدس متذکر شدیم؛ قوم ایرانی در مولفههای تردید به دفاع و میل به تهاجم در 2500 ساله شاهنشاهی تحقیر شده بود چنین رفتارهای تحقیرآمیز سایر ملتها و دولتها، ملت و نخبگان ایران را بستوه آورده بود.
ملت ایران از اصیل ترین هویتهای بومیخود فاصله گرفته بود و تمسخر استعمار در مناسبات غیربومیبرای ایرانیان تحقیرآمیز بود.
پاتریس لومومبا در انقلاب مردمیکنگو فریاد میزند این تحقیرآمیز است که استعمارگران بلژیک بمدت 80 سال مردم کنگو را میمون بدانند.
فریادهای پاتریس لومومبا برای کنگو، مائوتسه برای چین، هوشی مینی برای ویتنام، استالین برای شوروی، کاملاً ایدههای بومیگری بوده است. و همچنین سیاست آمریکا و استعمار در قبال همین سیاستهای بومی، بوم ستیزی و بوم گریزی بوده است.
کشتار بیش از 40000 چینی در پکن کنونی قبل از جنگ جهانی توسط ژاپن، قتل پاتریس لومومبا و سایر انقلابیون در کنگو، کشتار و آدم سوزی ویتنامیها توسط آمریکائیها در 10000 روز جنگ، و قتل عام و ترور و وحشت ساز مان منافقین ایران با حمایت آمریکا از عمده طرحهای بوم ستیزی بوده اند که میتوان در برابر رفتارهای بومیملتها نام برد.
دیدگاه فوق صراحتاً بیان میکند تلاشهای بوم گریز و ایدههای بوم ستیز موجب تضعیف انقلابهای مردمیاست. براساس شدت و ضعف این دو پدیده میتوان اذعان کرد، پدیده بوم گریزی منجر به تضعیف رفتار انقلابی و پدیده بوم ستیزی موجب نابودی رفتار انقلابی است.
هر دو پدیده بوم گریزی و بوم ستیزی سِپَر تهاجمِ استعمار در کشورهای انقلابی است. با این تفاوت که تهاجم استعمار به کشورهای انقلابی در پناه پدیده بوم گریزی شکل درون مرزی بخود میگیرد و دکترین تهاجم که اغلب کشورهای استعماری هستند از آسیبهای ناشی از درگیری مصون میمانند.
با توجه به تأکید غرب بر بومیسازی سیاستهای جهانی، ریشه بوم ستیزی و بوم گریزی در ملتها کدام است؟
در کتاب اسطوره شناسی اسلامیآورده ایم که اسطوره شناسان غربی بخصوص میرچا الیاده تأکید میکنند سرنوشت غیر غربیان اینست که نقش خود را در تاریخ از دست بدهند، مگر آنکه غربی شوند. اما این اتفاق زمانی روی خواهد داد که روزی غرب، وضعیت وجودی عوالم فرهنگی مردم غیر غربی را بشناسد و درک کند، بی شک بزرگترین این عوالم، دین شناسی عمیق غرب از مردم زمین خواهد بود.
آنان برای مصداق مبانی فوق متذکر شدند که از سالیان پیش، غرب دیگر تنها سازنده تاریخ نیست و یکی از معانی آن، این است که فرهنگ غرب اگر به گفت و گو با سایر فرهنگها نفرت ورزد یا از آن دوری کند در معرض خطر سقوط به منطقه گرایی خواهد رسید.
برای رسیدن به این مقصود، غرب از سالیان پیش برای درک وضعیت وجودی عوالم، نه تنها مطالعه ملتها بلکه مطالعه اقوام بومیسایر ملتها را در دستور کار خود قرار داد.
اکنون غرب به نیازمندی و علاقمندی خرده فرهنگهای بومیسایر ملتها آگاه است و چون آگاهانه به نیارمندیها سایر اقوام آگاهی دارد، به راهکارهای انحراف خرده بومها نیز تسلط نسبی دارد.
اولین گام آن که با دینشناسی اما در جهت رستگاری غرب آغاز شد سعی بر آن دارد که دین را تا اسطوره پایین بیاورند و اسطورههای کذایی را تا سطح دین ارتقاء بخشند.
عصر فعلی، عصر بدوی و همچنین عصر رستگاری نیست بلکه عصر تفسیر است. تفسیر و تحلیل درست نخبگان بومیدر سبب شناسی و آسیب شناسی پدیدهها، تنها راه رستگاری ملتهای انقلابی است.
اکنون، این تلاش که در دنیای تک قطبی، حاکمیت از آن غرب خواهد بود و اتفاق آن نیز در آینده، گریز ناپذیر بودنش را القا میکند؛ ریشه در دین شناسی تابو پرستی غرب دارد. تکرار میکنم گریز ناپذیر بودن چنین القائی ریشه در دین شناسی تابو پرستی غرب دارد.
غرب با مطالعات بومیتوانست سیاست بوم گریز و بوم ستیز را برای تضعیف انقلابهای مردمیاتخاذ کند. نتیجه بروز هر دو پدیده، مصونیت غرب و کشورهای استعماری، از آسیبهای ناشی از درگیری با کشورهای انقلابی خواهد بود. نتیجه بوم گریزی در ایران در بعد مذهب منجر به وهابیت، نتیجه بوم گریزی در بعد ادبیات منجر به انحراف ادبی و در بعد سیاسی منجر به ایجاد موج سبز شده است.به بیان دیگر غرب با تمرکز بر مطالعات بومی، ابزار بوم گریزی و بوم ستیزی را در شرایط مرتبط برای کشورهای انقلابی اعمال خواهد کرد.
تاوان کشورهای انقلابی در بروز پدیدههایی همچون بوم گریزی چیست؟
تاوان کشورهای انقلابی در بروز پدیدههایی همچون بوم گریزی چیست؟
ایران انقلابی که بشدت تحت تأثیر اساطیر و باورهای بومیاست درمواجهه با پدیده بوم گریزی باید چه تاوانی بدهد؟
حسنی مبارک درحال اسطوره شدن
در پروژه جدید اسطوره سازی صهیونیسم :
حسنی مبارک همچون گلدامایر برای پیروزی اسرائیل در حال اسطوره شدن است......
نوشته های این مقاله در اولین روزهای انقلاب مردم مصر به تحریر در آمد،
آیا رای دادگاه مصر مبنی بر برائت حسنی مبارک، او را به اسطوره نزدیکتر نکرده است؟
در بین تمامی مکاتب حاضر در اقسا نقاط دنیا مکتب صهیونیسم یکی از مکاتبی است که در داشتن اسطوره فقیرترین مکاتب است درحالیکه اکثر ادیان و مکاتب دارای اسطوره های غنی هستند.
اسطوره هایی که ریشه در باورهای قوی دارند و جوامع انسانی سنتی و مدرن هر روز بیشتر از گذشته از این اسطوره ها تغذیه میکنند اما صهیونیسم از چنین موهبت الهی برخوردار نیست.
با آنکه این مکتب از این محرومیت در رنج است اما تنها مکتب اسطوره ساز هست که هر روز
اسطوره های بی نظیر از آن سر بر می آورند و در این راه همه علوم و فنون را به خدمت گرفته اند.
درست فردای جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل اسطوره های این مکتب که بر مناره های اعراب هم سوسو میزدند کسی نبود جز گلدامایر جاسوس زیباروی موصاد همخوابه ی افسران عالیرتبه جنگ اعراب که شکست اسرائیل را بسوی پیروزی پیش برد.
تاریخ جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در شکل نوین خود دوباره در حال تکرار شدن است. و پروژه اسطوره سازی صهیونیسم نیز دوباره در حال تکرار شدن..........
در تحرکات اخیر مردم مصر آمریکا بلافاصله از حسنی مبارک خواست که سکان هدایت مردم ستیزی را به دیگران واگذار کند اما مبارک توانست تمامی دنیای غرب را متقاعد کند که همچنان به رهبری بحران کنونی مصر بپردازد. او تا کنون از تمامی حمایت ها و خدمات نگهدارنده صهیونیسم و حامیانش برخورداربود.
اولین ره آورد حفظ حسنی مبارک آن بود که تمامی خواسته های انقلابی و ضداسرائیلی مصری ها تنهابه برکناری مبارک متوقف شود. دومین ره آورد انستکه که اسرائیل زمان را مدیریت کند.
هرچه حرکت انقلاب اسلامیخواه کشورهای عربی کند شود زمان بنفع اسرائیل خواهد بود ....
سوم آنکه بقای نسبی حسنی مبارک در تحولات اخیر اسرائیل را قادر میسازد که اسرائیل جغرافیای جهانشمول صهیونیسم جدیدی را پایه گذاری کند که آمیخته با مفاهیم بومی عربی-یهودی-غربی باشد این پدیده میتواند مرکز ثقل حساسیت های خلقی و عاطفی جهانی باشد اتفاقی که برای شکست خوردگان رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی نیفتاد.....
در پروژه جدید اسطوره سازی صهیونیسم :
حسنی مبارک همچون گلدامایر برای پیروزی اسرائیل در حال اسطوره شدن است.
استالین رهبرمدافع درجنگ دوم جهانی
در نوامبر ۱۹۳۹ استالین نیروها را به مرز فنلاند فرستاد تا جنگی راه بیاندازد. جنگ زمستانی بین اتحاد شوروی و فنلاند سخت تر از آن چه استالین فکر میکرد از آب در آمد و شوروی تلفات زیادی داد. شوروی در مارس ۱۹۴۰ نهایتا پیروز شد اما مشکلات و محدودیتهای ارتش شوروی به بقیه دنیا و خصوصا آلمان لو رفته بود.
ژوزف استالین
ژوزف استالین (به روسی: Иосиф Сталин) (زاده ۱۸ دسامبر ۱۸۷۸-درگذشته ۵ مارس ۱۹۵۳) رهبر و سیاستمدار کمونیست شوروی بود که از اواسط دهه ۲۰ تا مرگش در ۱۹۵۳ رهبر عملی حزب کمونیست اتحاد شوروی و در نتیجه رهبر دو فاکتوی کل این کشور بود.
او با نام ژوزف ویسارینویچ جوگاشویلی (به گرجی: იოსებ ბესარიონის ძე ჯუღაშვილი) در شهر گوری در گرجستان که آن زمان بخشی از امپراتوری روسیه بود به دنیا آمد و در ۱۹۲۲ به مقام دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی رسید. پس از مرگ ولادیمیر لنین، استالین موفق شد در مبارزه قدرت در دهه ۲۰ بر لئون تروتسکی پیروز شود و رهبری حزب را در دست گیرد. در دهه ۱۹۳۰ استالین تصفیه کبیر را آغاز کرد که به کمپینی از سرکوب سیاسی، دستگیری و قتل مخالفان معروف است که در ۱۹۳۷ به اوج رسید.
حکومت استالین آثار ماندگار بسیاری داشت که تا پایان دولت شوروی در آن باقی ماندند گرچه مائوئیستها، خوجه ئیستها، آنتی رویزیونیستها و بسیاری دیگر او را آخرین رهبر سوسیالیست واقعی در تاریخ اتحاد شوروی میدانند و عروج خروشچف و استالین زدایی پس از استالین را «رویزیونیسم» میخوانند. استالین مدعی بود که سیاستهایش بر مارکسیسم-لنینیسم بنا شدهاند اما اکنون نظام اقتصادی و سیاسی او را بیشتر استالینیسم میخوانند. (گرچه بعضی از طرفداران استالین با این عنوان مخالفند).
استالین در ۱۹۲۸ سیاست نپ (NEP) (سیاست جدید اقتصادی[۱]) که در دهه ۲۰ جریان داشت را با «برنامههای پنج ساله» و «کشاورزی کلکتیو» تعویض کرد. با این سیاستها و تحت رهبری استالین، اتحاد شوروی تا پایان دهه ۳۰ از کشوری با جمعیت غالب دهقانی به یکی از قدرتهای صنعتی جهان بدل شد.[۲]
مصادره گندم و غذاهای دیگر توسط مقامات شوروی به دستور استالین از عوامل قحطی بین سالهای ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۴ بود (بخصوص در اکراین، قزاقستان و قفقاز شمالی). بسیاری از دهقانانی که با مصادره و کلکتیویزاسیون مخالفت میکردند با برچسب «کولاک» سرکوب و دستگیر میشدند. .قحطی مصنوعی که توسط استالین در اوکراین ایجاد شد و به هولودومور مشهور است، باعث مرگ تا 10 میلیون اوکراینی شد.[۲] استالین رهبر اتحاد شوروی در زمان جنگ جهانی دوم بود و تحت رهبری او این کشور نقشی حیاتی در شکست آلمان نازی در آن جنگ داشت (این جنگ در شوروی با نام جنگ کبیر میهنی شناخته میشود). پس از جنگ، استالین اتحاد شوروی را به عنوان یکی از دو ابر قدرت جهانی مطرح کرد و تقریباً چهار دهه پس از مرگ او در ۱۹۵۳ این موقعیت همچنان برجا بود.
حکومت استالین را بسیاری به «کیش شخصیت پرستی» و شیوههای مخفی حذف مخالفین محکوم میکنند. نیکیتا خروشچف، جانشین استالین، حکومت و کیش شخصیت استالین را در کنگره معروف حزب کمونیست شوروی در ۱۹۵۶ محکوم کرد و پروسه استالین زدایی را آغاز کرد که بعدها به جدایی چین و شوروی انجامید. بسیاری استالین را مسئول مرگ مخالفان حکومت او میدانند و قتل لئون تروتسکی دوست انقلابی لنین و از رهبران انقلاب روسیه و جنبش ضد استالینی نیز توسط یکی از عاملان حکومت او انجام شد.[۳]
کودکی و ایام آغازین [ویرایش]

منابع قابل اعتماد راجع به جوانی و کودکی استالین زیاد نیستند. بعضیها نوشتههای دختر استالین، اسوتلانا آلیلویوا را معتبرترین منابع میدانند.
او با نام ژوزف ویسارینویچ جوگاشویلی در گوری، گرجستان، امپراتوری روسیه به دنیا آمد. پدر و مادرش به ترتیب ویساریون جوگاشویلی و اکاترینا گلادزه نام داشتند. مادر او هنگام تولد، یک سرف بود . در کودکی او را «سوسو» میخواندند که نام مستعاری گرجی برای «جوزف» است. در ۱۹۱۳ او نام «استالین» (در روسی: مرد پولادین) را برگزید. سه خواهر و برادر استالین در سنین پایین از دنیا رفتند و جوزف عملا تک فرزند بود. پدرش، ویساریون، خیاط بود و مغازه خود را باز کرد که با ورشکستگی سریع آن مجبور شد به کار کردن در یک کارخانه کفاشی در تفلیس روی آورد.
پدر استالین کمتر به خانواده توجه داشت، مدام مست میکرد و همسرش و پسر کوچکش را کتک میزد. یکی از دوستان کودکی استالین مینویسد: «آن کتک زدنهای بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست مینویسد که هرگز گریه استالین را ندیدهاست.
اکاترینا، مادر استالین، در خانه مردم کار میکرد و لباس میشست و یکی از مشتریانش یکی از یهودیان گوری به نام دیوید پاپسیمدوف بود . پاپسیمدوف به جوزف (که به همراه مادرش به کمک میرفت) پول و کتاب میداد و مشوق او بود.(دههها بعد پاپسیمدوف به کرملین رفت تا ببیند «سوسو»ی کوچولو به کجا رسیدهاست . استالین نه تنها به گرمی از او استقبال کرد که با لبخند در اماکن عمومی به گفتگو با او میپرداخت.)

در ۱۸۸۸ پدر استالین به تفلیس مهاجرت کرد و خانواده را بدون حمایت رها کرد . شایعاتی هست که میگویند او در دعوایی بین مستها کشته شدهاست و بعضیها میگویند تا ۱۹۳۱ هنوز در گرجستان دیده شدهاست.
جوزف در هشت سالگی و در مدرسه کلیسای گوری تحصیلاتش را آغاز کرد. مثل بقیه کودکان گرجی که مجبور بودند در امپراتوری روسیه آن زمان به مدرسه روسی بروند، او نیز به خاطر لهجه گرجی و ملیتش مورد تمسخر قرار میگرفت.می گویند استالین در این دوره جذب مبارزان کوهستانی گرجستانی که برای استقلال گرجستان میجنگیدند بودهاست. یکی از قهرمانان محبوب او کوهنوردی افسانهای به نام کوبا بود و همین اولین نام انقلابی شد که جوزف بر خود نهاد.
جوزف در کلاس خود، شاگرد اول شد و در ۱۴ سالگی بورسیهٔ مدرسه علوم دینی تفلیس را دریافت کرد و از ۱۸۹۴ مشغول تحصیل در آن جا شد. (یکی از همکلاسیهایش در این دوره، کریکور بدروس آغاجاریان بود). گرچه مادرش همیشه (حتی پس از رسیدن او به رهبری شوروی) میخواست که او کشیش شود ولی علت رفتن او به مدرسه دینی تنها نبود دانشگاه مناسب بود. استالین در این دوره هم کمک تحصیلی دریافت میکرد و هم بابت خواندن در گروه کر، مزد میگرفت.
استالین در همین سالها و در همان مدرسه علوم دینی فعالیتهای چپ خود را آغاز کرد . او به یکی از سازمانهای سوسیال دموکرات گرجستان پیوست و به تبلیغ مارکسیسم پرداخت . نتیجتا در ۱۸۹۹ از مدرسه دینی اخراج شد. او سپس یک دهه با سازمانهای زیرزمینی سیاسی در قفقاز کار میکرد و از ۱۹۰۲ تا انقلاب روسیه (۱۹۱۷) بارها دستگیر و تبعید (به سیبری) شد.
استالین در دعواهای حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه طرفدار بحثهای لنین بود و در کنگره پنجم این حزب در ۱۹۰۷ در لندن شرکت کرد.
در دوره پس از انقلاب ۱۹۰۵ استالین سردسته گروههایی بود که برای تامین مالی حزب بلشویک، بانکها را سرقت میکردند. همین کارهای عملی بود که او را در حزب مطرح کرد و در ژانویه ۱۹۱۲ به کمیته مرکزی انتخاب شد.
تنها اثر تئوریک قابل ذکر او در این دوره مطلب بسیار مهمی بود که در زمان تبعیدش در وین نوشت . این مطلب «مارکسیسم و مسئله ملی» نام دارد و تا امروز به عنوان اثر مهمی در مورد مساله ملی و برخورد مارکسیسم به آن مطرح است و موافقها و مخالفان زیادی دارد . این جزوه احتمالاً از دلایلی بود که پس از انقلاب او را به عنوان کمیسر خلق برای امور ملیتها گماشتند.
استالین در این دوره شعر هم میگفت (غالبا به زبان گرجی). بعضی اشعار او در موزه استالین در گوری موجود است.
ازدواجها و خانواده [ویرایش]
همسر اول استالین، اکاترینا سوانیدزه، در ۱۹۰۷ تنها چهار سال پس از ازدواج درگذشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او میتوانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند. میگویند استالین اکاترینا را بسیار دوست داشت و در زندگی تنها مایه خوشنودی اش بود. آنها با هم فرزندی به نام یاکوف جوگاشویلی به دنیا آوردند که بعدها رابطه خوبی با استالین پیدا نکرد.
میگویند سختیهای استالین نسبت به فرزندش تا حدی بود که او به خودکشی روی آورد و به خودش شلیک کرد اما جان سالم به در برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمیتواند مستقیم شلیک کند.» یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمانها افتاد. آلمانها پیشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی مبادله کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد. بعضی میگویند او در جواب به این پیشنهاد گفتهاست: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمیارزد» و بعضی میگویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمانها کشته شد. میگویند در حال تلاش برای فرار در سیمهای برقی گیر کرد و مرد. با این حال این بر طبق «گزارش رسمی» است و مرگ یاکوف هنوز در هالهای از ابهام است. بعضیها میگویند او دوباره خودکشی کردهاست.
زن دوم او، نادژدا آلیلویوا بود که در ۱۹۳۲ درگذشت. طبق گزارشهای رسمی او بر اثر مریضی درگذشت اما بعضی میگویند پس از دعوایی با استالین، خودکشی کردهاست و یادداشتی خودکشی به جا گذاشته که به روایت دخترشان «نیمی شخصی، نیمی سیاسی» بودهاست. او از استالین دو فرزند داشت. پسری به نام واسیلی و دختری به نام سوتلانا. سوتلانا در سن ۴۱ سالگی در سال ۱۹۶۷ و اوج جنگ سرد به سفارت آمریکا در دهلی پناهنده شد.[۴]

واسیلی تا مقامات بالای نیروی هوایی شوروی ترقی کرد و در جنگ جهانی دوم از نیروهای زبده هوایی بود. طبق گزارش رسمی در ۱۹۶۲ بر اثر الکلیسم مرد اما این هم مورد سوال و تردید قرار گرفتهاست. سوتلانا در ۱۹۶۷ به ایالات متحده مهاجرت کرد.
استوارت کاهان، ژورنالیست آمریکایی، در کتاب خود ، «گرگ کرملین»، مدعی شدهاست که استالین مخفیانه زن سومی به نام روسا کاگنویچ هم داشتهاست. روزا خواهر لازار کاگنوویچ، سیاست مدار شوروی بود . با این حال این ادعا ثابت نشده و بسیاری آن را تکذیب کردهاند . خانواده کاگنوویچ حتی هرگونه ملاقات استالین و رزا را تکذیب کردهاند.
مادر استالین در ۱۹۳۷ درگذشت. استالین حتی در تشیع جنازه شرکت نکرد و به فرستادن گلی بسنده کرد.
در مارس ۲۰۰۱، یکی از شبکههای تلویزیونی روسیه از کشف یکی از نوههای ناشناخته استالین خبر داد که در نووکوزنتسک زندگی میکرد. او یوری دایدوف نام داشت و مدعی شد که پدرش به او در مورد پدربزرگ واقعی اش خبر داده اما به علت کمپین علیه کیش شخصیت استالین، ماجرا مسکوت ماندهاست. الکساندر سولژنیتسن قبلا مدعی شده بود که استالین با زنی به نام لیدا بودهاست و در ۱۹۱۸ در تبعید در شمال سیبری با او صاحب پسری شدهاست.
عروج به قدرت [ویرایش]
در ۱۹۱۲ استالین در کنفرانس حزبی پراگ شرکت داشت و به کمیته مرکزی بلشویکها انتخاب شد. در ۱۹۱۷ در حالی که لنین و اکثریت رهبری بلشویکها در تبعید بودند، او سردبیر پراودا، روزنامه رسمی حزب، بود.
پس از انقلاب فوریه، استالین و هیئت تحریریه به دفاع از دولت موقت کرنسکی برخواستند و میگویند این تا جایی بودهاست که استالین گاه به گاه حاضر به چاپ مقالات لنین در طرفداری از سرنگونی دولت موقت نبودهاست.
در آوریل ۱۹۱۷ استالین سومین رای بالا را داشت و به کمیته مرکزی انتخاب شد و بعدها در مه ۱۹۱۷ به دفتر سیاسی کمیته مرکزی هم انتخاب شد. این عناوین تا آخر عمر برای او باقی ماندند.
بنا به گزارشهای بسیاری نقش استالین در روز انقلاب اکتبر، بسیار محدود بود. بعضی نویسندگان دیگر (همچون آدام اولام) ادعا میکنند که هر عضو کمیته مرکزی وظایف مشخصی در آن روز به عهده داشتهاست.
استالین در ۶ نوامبر ۱۹۱۸، سالگرد یک سالگی انقلاب، در پروادا در مورد انقلاب و نقش تروتسکی نوشت: «تمام کار عملی در ارتباط با سازمان دهی قیام زیر فرماندهی مستقیم رفیق تروتسکی، رئیس شورای پتروگراد انجام شد. میتوان با قاطعیت گفت که حزب اساسا و اصولا برای کشاندن وسیع سربازان به سمت شوروی و شیوه کارآی سازماندهی کمیته انقلابی نظامی، به رفیق تروتسکی مدیون است.» (این قطعه در کتاب «انقلاب اکتبر» از استالین در ۱۹۳۴ منتشر شد اما در مجموعه آثار استالین در ۱۹۴۹ حذف شده بود).
بعدها در ۱۹۲۴، استالین مدعی شد که در روز انقلاب، «مرکز حزب» بوده که تمام کار عملی شورش را «فرماندهی» میکردهاست و این مرکز متشکل از خود او، اسوردلوف، دژیرنسکی، اوریتسکی و بابنوف بودهاست. با این حال هیچ مدرکی برای وجود چنین «مرکز»ی ارائه نشدهاست و اگر هم چنین چیزی بوده قاعدتا باید تحت فرمان شورای انقلابی نظامی، به فرماندهی تروتسکی، میبودهاست.
استالین در جنگ داخلی روسیه و جنگ شوروی و لهستان به عنوان کمیسر سیاسی در جبهههای مختلف ارتش سرخ حضور داشت. اولین پست دولتی استالین «کمیسر خلق برای مسائل ملل» بود که از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۳ در اختیار داشت.
او در ضمن از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۲ کمسیر خلق برای بازرسی کارگران و دهقانان، از ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۳ عضوی از شورای نظامی انقلابی، و از ۱۹۱۷ به بعد عضو کمیته اجرایی مرکزی کنگره شوراها بود.
کمپین علیه اپوزیسیون راست و چپ [ویرایش]
در ۳ آوریل ۱۹۲۲ استالین به دبیر کلی کمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه (بلشویکها) رسید، پستی که بعدها به بالاترین پست کشور بدل شد. بعضی میگویند که او ابتدا از قبول این سمت سرباز زده و تحت اصرار آن را قبول کردهاست. در آن زمان دبیر کلی سمت مهمی تلقی نمیشد اما پتانسیل خوبی برای استالین فراهم کرد تا حزب را پر از طرفداران خود کند.
محبوبیت استالین در حزب بلشویک به کسب قدرت سیاسی بسیاری توسط او انجامید. این باعث تعجب لنین در حال احتضار شد که در آخرین نوشتههایش خواهان برکناری استالین «بی نزاکت» شد. اعتبار این سند در کنگره حزب به رای گذشته شد و کنگره به اتفاق آرا به عدم اعتبار آن رای داد. پس از مرگ لنین در ژانویه ۱۹۲۴ استالین به همراه کامنف و زینوویف به رهبری عملی حزب پرداختند. آنها از نظر ایدئولوژیکی بین تروتسکی در چپ و بوخارین در راست بودند. در این دوره استالین تاکید سنتی بلشویکها بر انقلاب جهانی را کنار گذاشت و به جای آن به سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» روی آورد که در تضاد با تئوری انقلاب مداوم تروتسکی بود.
در نبرد برای رهبری، یک لازمه از پیش مشخص بود. وفاداری به لنین. استالین تشیع جنازه لنین را سازمان داد و در سخنرانی خود تقریباً با عناوین مذهبی از لنین ستایش کرد و وفاداری نامیرایش را به او ابراز کرد. تروتسکی در آن زمان مریض بود و میگویند استالین در مورد تاریخ تشیع جنازه به او دروغ گفته تا او نتواند حاضر باشد. نهایتا با این که تروتسکی در روزهای اول رژیم شوروی، نزدیکترین فرد به لنین بود، مبارزه را به استالین باخت. استالین از این واقعیت که تروتسکی درست قبل از انقلاب به بلشویکها پیوسته بود به نحو احسن استفاده کرد و توجه عموم را به اختلافات پیش از انقلاب بین تروتسکی و لنین جلب کرد. یکی از سایر دلایل قدرت گیری استالین این واقعیت بود که تروتسکی با انتشار وصیت نامه لنین مخالفت کرد. در این وصیت نامه لنین به ضعفها و قدرتهای استالین و تروتسکی و سایرین پرداخته بود و پیشنهاد کرده بود که پس از او، گروهی کوچک به رهبری حزب گماشته شوند.
یکی از جنبههای مهم قدرت گیری استالین شیوهای بود که او بین رقبایش اختلاف ایجاد میکرد. او ابتدا با زیوونیف و کامنف «ترویکاًیی علیه تروتسکی تشکیل داد. وقتی تروتسکی کنار زده شد، استالین با بوخارین و رایکوف علیه زیوونیف و کامنف متحد شد (در این جا او بر رای آنها علیه قیام در ۱۹۱۷ تاکید کرد). زیوونیف و کامنف سپس به بیوه لنین، کروپسکایا، روی آوردند و در ژولای ۱۹۲۶»اپوزیسیون متحد را تشکیل دادند.
در ۱۹۲۷، در پانزدهمین کنگره حزب، تروتسکی و زیوونیف از حزب اخراج شدند و کامنف کرسیاش در کمیته مرکزی را از دست داد. استالین سپس به حساب «اپوزیسیون راست» و متحدان سابقش، بوخارین و رایکوف رسید.
استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت.
استالین بعدها با ممنوع کردن ایجاد فراکسیون، نفع بسیاری برد زیرا عملاً دیگر کسی نمیتوانست با سیاستهای رهبر حزب مخالفت کند. تا سال ۱۹۲۸ (سال اول از برنامههای پنج ساله) استالین بین رهبری، از همه بالاتر بود و سال بعد تروتسکی به جرم مخالفت، تبعید شد. استالین سپس از شر اپوزیسیون راست بوخارین هم خلاص شد و با دفاع از کلکتیوازیسیون و صنعتی سازی، کنترل خود بر حزب و کشور را کامل کرد.
با این حال محبوبیت سایر سران شوروی همچون سرگئی کیروف و ماجرای ریوتین ثابت کرد که استالین هنوز قدرت کامل را به دست نیاوردهاست و این تا تصفیه کبیر در سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ طول کشید.
فعالیتهای جاسوسی و پلیس مخفی استالین [ویرایش]
قدرت نیروهای پلیس مخفی شوروی در زمان استالین به اوج خود رسید. گرچه پلیس مخفی شوروی، چکا (بعدها گپو و اوگپو) در زمان لنین هم از قدرت برخوردارد بود اما در زمان استالین به اوج خود رسید.
استالین در ضمن فعالیتهای بینالمللی پلیس مخفی و اطلاعات خارجی را افزایش داد. تحت رهبری او بود که شبکههای اطلاعات در اکثر کشورهای مهم دنیا تأسیس شدند: آلمان (حلقه جاسوسی معروف روته کاپله)، بریتانیای کبیر، فرانسه، ژاپن و آمریکا. استالین فرقی بین جاسوسی، پروپاگاندای سیاسی کمونیستی، و خشونت دولتی نمیدید و تمام اینها را به ان.ک.و.د (کمیساریای خلق برای مسائل داخلی) سپرد. استالین در ضمن از جنبش بینالملل سوم هم برای این اهداف استفاده میکرد و همیشه اطمینان کسب میکرد که احزاب کمونیست خارجی پروشوروی و پرواستالین باقی بمانند.
یکی از اولین نمونههای کار پلیس مخفی استالین در خارج از کشور در ۱۹۴۰ اتفاق افتاد. پلیس مخفی به دستور او در این سال لئون تروتسکی را در مکزیک به قتل رساند.
استالین و تغییرات جامعه شوروی [ویرایش]
صنعتی سازی [ویرایش]
جنگ داخلی روسیه و «کمونیسم جنگی» تأثیر مخربی بر اقتصاد کشور داشت. بازده صنعتی در ۱۹۲۲ سیزده درصد ۱۹۱۴ بود. طرح نپ (سیاست نوین اقتصادی) وضع را بهتر کرد.
تحت رهبری استالین این طرح در اواخر دهه ۲۰ با نظامی از «برنامههای پنج ساله» تعویض شد. این برنامه ها، برنامههایی بسیار جاه طلبانه برای صنعتی سازی دولتی و اشتراکی سازی کشاورزی بودند.
با تجارت بینالمللی محدود و عدم وجود هرگونه بنیاد مدرن، دولت استالین هزینه صنعتی سازی را با اعمال محدودیت بر شهروندان شوروی و با گرفتن ثروت کولاکها تامین میکرد.
در ۱۹۳۳ درآمد واقعی کارگران به یک دهم سال ۱۹۲۶ رسید. در ضمن کار بدون مزد در اردوگاههای کار اجباری و کمپینهای «بسیج» کار کمونیستها و اعضای کومسومول برای پروزههای مختلف ساختمانی برپا بود. اتحاد شوروی در ضمن از متخصصان خارجی هم استفاده میکرد برای مثال مهندس بریتانیایی، استفن آدامز، که در توصیه به کارگران و پیشرفت روند ساخت کمک میکرد.
با وجود شکستهای اولیه دو برنامه پنج سالهٔ اول از پایه بسیار پایین اقتصادی به صنعتی سازی بسیار سریعی رسیدند. گرچه تمام تاریخ دانان موافقند که اتحاد شوروی در زمان استالین به رشد خیره کننده اقتصادی رسیده است، نرخ دقیق این رشد مورد اختلاف است.
تخمینهای رسمی شوروی حدود ۱۳٫۹ درصد است، تخمینهای روسی و غربی حدود ۵٫۸ درصد و حتی ۲٫۹ درصد. حتی یکی از تخمینها میگوید که رشد شوروی پس از مرگ استالین بیشتر بودهاست.
اشتراکی سازی (کلکتیویزاسیون) [ویرایش]
رژیم استالین به اشتراکی سازی اجباری در کشاورزی پرداخت. هدف این امر افزایش بازده کشاورزی از مزارع بزرگ و مکانیزه بود. و در ضمن اعمال کنترل سیاسی بیشتر روی دهقانان و کارآ ساختن روند جمع آوری مالیات. اشتراکی سازی به معنای تغییرات عظیم اجتماعی بود که از لغو نظام سرفی در ۱۸۶۱ به اینطرف دیده نشده بود. اشتراکی سازی در ضمن به معنای سقوط سطح زندگی بسیاری از دهقانان بود و باعث واکنش خشونت آمیز بعضی از آنها شد.
در سالهای اول کشاورزی تخمین زده شده بود که تولید صنعتی و کشاورزی به ترتیب ۲۰۰ درصد و ۵۰ درصد رشد میکند اما تولید کشاورزی در حقیقت سقوط کرد. استالین تقصیر این سقوط را به گردن کولاکها (دهقانان ثروتمند) انداخت که با اشتراکی سازی مخالفت میکردند. (کولاکها تنها ۴ درصد جمعیت دهقانان را تشکیل میدادند.) از همین رو هر کسی که با برچسب «کولاک»، «حامی کولاک» و یا «کولاک سابق» دستگیر میشد یا به قتل میرسید یا به اردوگاههای کار اجباری گولاگ میرفت و یا به مناطق دور کشور تبعید میشد.
بعضی از تاریخ دانان معتقدند اشتراکی سازی از دلایل اصلی قحطیهای بزرگ پس از آن بودهاست. (مائو زدونگ در چین هم با سیاست گام بزرگ به جلو باعث به وجود آوردن قحطی مشابهی از ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ شد).
در سالهای قحطی ۱۹۲۲ و ۱۹۲۳ در اکراین و منطقه کوبان، این تنها «کولاک»ها نبودند که به قتل میرسیدند و زندانی میشدند. کتابهای مختلف و از جمله کتاب جنجالی «کتاب سیاه کمونیسم» بر نقش مقامات شوروی در گسترش قحطی و مرگ و میر مردم در این منطقه تاکید داشتهاند.
با این حال قحطی بر بخشهای دیگر هم اثر داشت و بعضی منابع تلفات آن را بین پنج تا ده میلیون بیان میکنند.
مقامات شوروی و بعضی تاریخ نویسان مدعی هستند که اقدامات خشن و اشتراکی سازی سریع کشاورزی برای صنعتی سازی سریع شوروی و نهایتا پیروزی در جنگ جهانی دوم، ضروری بود. تاریخ نویسان دیگری همچون آلک نووه، مدعی هستند که کشاوری کلکتیو بیشتر به ضرر صنعتی شده شوروی بوده تا به نفع آن.
علوم [ویرایش]
علوم در اتحاد شوروی همچون هنر و ادبیات تحت کنترل شدید بود. در علوم «امن از نظر ایدئولوژیک» با توجه به تحصیلات رایگان و تحقیقات دولتی، پیشرفت بسیاری دیده میشد اما فشار ایدئولوژیک پیامدهای متاسف کنندهای هم داشت. مثلاً ژنتیک و سایبرنتیک به عنوان «شبه علم بورژوایی» محکوم میشدند.
در اواخر دهه ۱۹۴۰ تلاشهایی برای سرکوب نسبیت خاص و نسبیت عام و مکانیک کوانتوم به جرم «ایده آلیسم» بود. اما دانشمندان شوروی اعلام کردند که بدون استفاده از این تئوریها قادر به ساختن بمب اتم نخواهند بود.
تنها بخش علمی که استالین شخصاً در آن فعالیت داشت، زبانشناسی بود. در ابتدای حکومت استالین، چهره اصلی زبانشناسی در شوروی، نیکولای یاکوولویچ مار بود که مدعبی بود زبان ساختاری طبقاتی دارد و ساختار زبان توسط ساختار اقتصادی جامعه تعیین میشود. استالین که قبلا به عنوان کمیسر خلق برای امور ملل در مورد سیاست زبان نوشته بود، با این فورمالیسم ساده مارکسیستی مخالفت کرد و این پایانی بر نفوذ ایدئولوژیک مار بر زبانشناسی در شوروی بود. اثر اصلی استالین در مورد زبانشناسی مقاله کوتاهی با عنوان «مارکسیسم و مسائل زبان شناسی» است.
گرچه استالین درافزوده یا درخشش خاصی در زبانشناسی نشان نداد اما ایراد مشخصی هم در فهم مسائل زبانشناسی نداشت. حتی میتوان گفت که نفوذ او عملاً زبانشناسی شوروی را از دست ایدئولوژی بازی نجات داد.
تحقیقات علمی با وجود حضور عملی بسیاری از دانشمندان در اردوگاههای کار اجباری، کند شده بود. (برای مثال لو لاندائو که در سالهای ۳۸ و ۳۹ در زندان بود و بعدها برنده جایزه نوبل شد). بعضی از دانشمندان هم اعدام میشدند (مانند لو شوبنیکوف در ۱۹۳۷). با این حال علوم و تکنولوژی در زمان استالین در بعضی زمینهها رشد بسیاری داشتند. این پایهای برای دستاوردهای معروف علمی شوروی در دهه ۵۰ بود. مثلاً ساخت کامپیوترهای بزرگ ب اٍ اس ام ۱ (БЭСМ) در ۱۹۵۳ یا برپایی اسپوتنیک ۱ در ۱۹۵۷.
در واقع بسیاری از سیاستمداران در ایالات متحده پس از «بحران اسپوتنیک» نگران بودند که در علم و تحصیلات عمومی از شوروی عقب مانده باشند.
خدمات اجتماعی [ویرایش]
مردم شوروی در زمان استالین به درجهای از لیبرازیسیون اجتماعی رسیدند. زنان تحصیلات کافی و مساوی و حقوق برابر کار داشتند. در ضمن پیشرفتهای پزشکی زمان استالین طول عمر متوسط شهروند شوروی و کیفیت زندگی را وسیعا افزایش داد. سیاستهای استالین حق تحصیلات و دسترسی به پزشکی رایگان را وسیعا در اختیار مردم قرار داد و عملاً اولین نسل رها از ترس تیفوس و مالاریا را به وجود آورد. این مریضیها شدیدا کاهش داده شدند و طول عمر متوسط تا چند دهه افزایش یافت.
در زمان استالین در ضمن برای اولین بار زنان میتوانستند بچهها را در فضای امن بیمارستان به دنیا بیاورند. نسلی که در زمان استالین متولد میشد، اولین نسلی بود که تقریباً تماما باسواد بود. مهندسان برای آموزش تکنولوژی صنعتی به خارج فرستاده میشدند و صدها مهندس خارجی با قرارداد به روسیه میآمدند. راههای حمل و نقل پیشرفت یافت و راه آهنهای جدید بسیاری ساخته شد. کارگرانی که بیشتر از حد مقررشان تولید میکردند، استاخانویست ها، پاداشهای ویژهٔ بسیاری دریافت میکردند و در نتیجه میتوانستند کالاهایی را بخرند که اقتصاد در حال رشد شوروی فراهم میکرد.
با وجود صنعتی سازی و تلفات عظیم انسانی در جنگ جهانی دوم و سرکوب ها، نسل زمان استالین شاهد رشد موقعیتهای شغلی، بخصوص برای زنان، بود.
مذهب و فرهنگ و هنر [ویرایش]
در زمان استالین سبک هنری «رئالیسم سوسیالیستی» در نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی، نمایشنامه نویسی و ادبیات تثبیت شد. بسیاری از سبکهای «انقلابی» پیشین مانند اکسپرسیونیسم، انتزاعی، و تجربه گرایی آوانگارد به عنوان «فرمالیسم» طرد شدند. بسیاری از شخصیتهای مشهور هنری سرکوب و در بعضی مواقع دستگیر، شکنجه و اعدام شدند. کسانی چون ایزاک بابل و وسولود مایرهولد و اوسیپ ماندلستام از این سری هستند.
شخصیتهای جدیدی چون آرکادی گایدار، نویسنده کودکان، پیشرفت کردند و محبوب شدند و از روسیه پیشا انقلابی کسانی چون کنستانتین استانیسلاوسکی مطرح شدند. بعضی از هنرمندان مهاجر سابق به اتحاد شوروی بازگشتند. از جمله الکسی تولستوی در ۱۹۲۵، الکساندر کوپرین در ۱۹۳۶، و الکساندر ورتینسکی در ۱۹۴۳.
شاعر معروف روس، آنا آخماتووا، زیر فشار و سرکوب بود اما هرگز دستگیر نشد. شوهر اولش، نیکولای گومیلیف (شاعر و نظامی)، در ۱۹۲۱ تیرباران شد و پسرش، لف گومیلیف (تاریخدان)، دو دهه در گولاگی اسیر بود.[نیازمند منبع]
این که استالین شخصاً چقدر درگیر مسائل بودهاست مورد بحث است اما مسلما او در مسائل فرهنگی هم مثل بقیه چیزها اظهار نظر میکرد و در بسیاری از موارد حکم آخر، حرف او بود.
مثل بقیه زندگی استالین موارد عجیب و غریب شخصی نیز موجود هستند. مثلاً میخائیل بولگاکوف، نویسنده و نمایشنامه نویس معروف، همواره سرکوب شده بود و کارش حتی به فقر کشیده بود اما پس از درخواستی شخصی از استالین به او مجدداً اجازه کار داده شد. نمایشنامه اش، روزهای توربینها، که قهرمانانش خانوادهای آنتی بلشویک بودند که در جنگ داخلی دستگیر شده بودند، نهایتا روی صحنه رفت و یک دهه بدون وقفه در تئاتر هنرهای مسکو اجرا شد.
میگویند رمان مورد علاقه استالین «فرعون» اثر نویسنده لهستانی، بولسلاو پروس بودهاست. این رمانی

تاریخی در مورد مکانیسمهای قدرت سیاسی است. بعضیها به شباهتهای این رمان و فیلمی که آیزنشتاین به سفارش استالین ساخت (ایوان مخوف) اشاره کردهاند.
در معماری، شیوه امپراتوری استالینیستی (که نوعی نئوکلاسیسیسم به روز شده در سطحی بسیاری بزرگ بود که با هفت آسمان خراش مسکو تداعی میشود) جای کانستراکتیویسم دهه ۲۰ را گرفت.
نقش استالین در رابطه با کلیسای ارتدوکس روسیه مورد اختلاف و پیچیدهاست. سرکوب مداوم در دهه ۳۰ کار را تقریباً به انحلال کلیسا رسانده بود. تا ۱۹۳۹ تعداد کلیساهای فعال (که در ۱۹۱۷ حدود ۵۴۰۰۰ بود) به چند صد عدد کاهش یافته بود و دهها هزار کشیش و راهبه دستگیر شده بودند. اما در جنگ جهانی دوم از کلیسا به عنوان سازمانی میهن پرستانه احیا شد. کلیساها مجدداً در زمان خروشچف سرکوب شدند.
پذیرش دولت شوروی و شخص استالین توسط کلیسای ارتدوکس روسیه باعث اختلاف و انشعاب این کلیسا از کلیسای ارتدوکس خارج از این کشور شد که تا امروز نیز پابرجاست.
مذاهب دیگر در اتحاد شوروی همچون کلیسای کاتولیک رومی، باپتیستها، اسلام، بودیسم، یهودیت و غیره نیز دچار مشکلات و سرکوبهای مشابهی بودند. هزاران راهب و فرد مذهبی دستگیر شدند و صدها کلیسا، کنیسه، مسجد، معبد، و سایر اماکن مذهبی تخریب شدند.
تصفیه و تبعید [ویرایش]
تصفیه [ویرایش]
![]() |
![]() |
یکی از سیاستهای سانسور گرایی که در زمان استالین و در شوروی سابق حاکم بود ایجاد تغییر در تصاویر افرادی بود که توسط استالین به اعدام محکوم شده بودند.
تصویر بالا قبل از دسامبر ۱۹۳۸ (میلادی):از چپ به راست:وروشیلوف ،مولوتوف ،استالین و یژوف هنگام بازدید از آب راه مسکو-ولگا ،تصویر پایین:بعد از سپتامبر ۱۹۳۸ ،یژوف سقوط میکند.استالین دستور میدهد که یژوف از عکس حذف شود. |
استالین به عنوان صدر دفتر سیاسی در اواسط دهه ۳۰ با «تصفیه کبیر» در حزب تقریباً تمام قدرت را در دست خود گرفت. او این کار را به عنوان تلاش برای اخراج اپورتونیستها و ضدانقلابیون توجیه میکرد. قربانیان تصفیه معمولاً از حزب اخراج میشدند اما مجازاتهای بیشتری از اردوگاههای کار اجباری و گولاگ تا محاکمه توسط ان.ک.و.د و اعدام انتظار بسیاری را میکشید.
دوره اصلی تصفیه پس از قتل سرگئی کیروف، رهبر محبوب حزب در لنینگراد آغاز شد. کیروف بسیار نزدیک به استالین بود و قتل او حزب بلشویک را تکان داد. استالین، که میگویند میترسید خود او قربانی بعدی باشد، شروع به محکم کردن امنیت کرد و مخالفان خود را به «جاسوسی» و «ضدانقلابی» متهم کرد.
محاکمههای اصلی که به ریاست آندره ویشینسکی برگزار میشد، به «محاکمههای مسکو» معروف شدند، اما محاکمههای مشابهی در تمام کشور برگزار شد. چهار محاکمه در این مدت از اهمیت خاصی برخوردار است. محاکمه شانزده نفر (آگوست ۱۹۳۶)، محاکمه هفده نفر (ژانویه ۱۹۳۷)، محاکمه مارشال توخاچاوسکی و سایر ژنرالهای ارتش سرخ (ژوئن ۱۹۳۷) و نهایتا محاکمه ۲۱ نفر (منجمله بوخارین) در مارس ۱۹۳۸.
یکی از نمونههای مهم محاکمه توخاچاوسکی به عنوان همکاری با نازیها بود. بعضی معتقدند محاکمه بسیاری از مهمترین رهبران نظامی بعدها در جنگ جهانی دوم و اشغال روسیه توسط آلمان نقشی منفی داشت.
سرکوب بسیاری از انقلابیون و اعضای برجسته حزب باعث شد که لئون تروتسکی اعلام کند رژیم استالین با «رودخانهای از خون» از رژیم لنین جدا است. کسانی مثل سولژنیتسن معتقدند که استالین عقاید خود را از لنین و اعمالی مثل اعدام مخالفان سیاسی در جنگ داخلی روسیه گرفتهاست. قتل تروتسکی در آگوست ۱۹۴۰ در مکزیک (جایی که او از ژانویه ۱۹۳۷ در تبعید زیسته بود) آخرین و مشهورترین مخالف استالین در رهبری قدیمی حزب را نیز از جای برداشت. حالا تنها سه نفر از «بلشویکهای قدیمی» (دفتر سیاسی زمان لنین) به جا مانده بودند. خود استالین، میخائیل کالینین، و مولوتوف.[نیازمند منبع]
دوران تصفیه مختص به مقامات حزبی نبود و بسیاری به جرم «فعالیت ضد شوروی» و به عنوان «دشمن خلق» دستگیر و محاکمه میشدند.
در اواخر تصفیه. دفتر سیاسی نیکولای یژوف، رئیس وقت ان.ک.و.د را برکنار و بعدها اعدام کرد. بعضی تاریخ دانان همچون امی نایت و رابرت کانکوئست معتقدند که این عمل از سوی استالین و برای پاک کردن جرم از نام خود بودهاست.
ضمن تصفیه تلاشهای بسیاری برای عوض کردن تاریخ در کتابهای درسی شوروی و منابع تبلیغی بود. بسیاری از قربانیان اعدامی از کتابها و عکسها بیرون گذاشته میشدند که گویی هرگز وجود نداشتهاند. نهایتا تاریخ انقلاب جوری روایت میشد که گویی تنها دو شخصیت داشتهاست. لنین و استالین.
تبعیدها [ویرایش]
استالین، بخصوص در زمان جنگ جهانی دوم، دست به تبعیدهای جمعی بزرگی زد که نقشه قومی اتحاد شوروی را عوض کردند.
بیش از یک و نیم میلیون نفر به سیبری و جمهوریهای آسیای مرکزی تبعید شدند. دلایل رسمی تبعید جدایی طلبی، مقاومت در مقابل دولت شوروی و همکاری با آلمانیهای اشغال گر عنوان میشدند.
گروههای قومی ذیل بیش تر از همه قربانی این تبعیدها شدند: اکراینیها، لهستانیها، کرهایها، آلمانیهای ولگا، تاتارهای کریمه، کالمیکها، چچنیها، بالکارها، کاراچایاها، ترکهای مشکیتی، فنلاندیها، بلغاریها، یونانیها، ارمنیها، لاتویاییها، لیتوانیاییها، استونیاییها و یهودیها. بسیاری از کولاکها نیز به سیبری و آسیای مرکزی تبعید شدند.
در فوریه ۱۹۵۶ نیکیتا خروشچف به محکومیت این تبعیدها پرداخت و آنها را در مخالفت با اصول لنینیستی خواند و اکثر آنها را به جای خود بازگرداند.
اهمیت تاریخی این تبعیدهای دسته جمعی بسیار است و همین امروز نیز اهمیت خاصی برای جنبشهای جدایی طلب در دولتهای بالکان، تاتارستان، و چچن دارد.
تعداد قربانیان [ویرایش]
تعداد قربانیان پروسههایی که در بالا توضیح داده شد مورد اختلاف بسیار است. در زمان جنگ سرد بسیاری رقم کشته شدگان را تا حدی خیالی مانند ۶۰ میلیون بالا میبردند. با سقوط اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ بایگانی اسناد شوروی بالاخره در اختیار عموم قرار گرفت و ارقام متفاوتی منتشر یافت. در این ارقام صحبت از ۸۰۰ هزار اعدامی (سیاسی و غیر سیاسی) در زمان استالین بود که با قربانیان عملی کلکتیوازیسیون و تبعید گولاگها و غیره به ۳ میلیون نفر میرسید.
بهرحال هنوز اختلافات بسیاری در این زمینه موجود است و خط عمومی این است که «رقم دقیقی نمیشود داد». این جا به تخمینهای مختلف اشاره میشود.
نویسنده روسی، وادیم ارلیکمان، از کسانی است که کل کشته شدگان را حدود ۹ میلیون نفر میداند. ۱٫۵ میلیون نفر اعدام، ۵ میلیون قربانی گولاگ، ۱٫۷ میلیون قربانی تبعید دسته جمعی (از مجموع ۷٫۵ میلیون تبعیدی)، و ۱ میلیون سایر. رابرت کانکوئیست تعداد کل قربانیان را ابتدا ۳۰ میلیون میدانست و بعدها ۲۰ میلیون اعلام کرد.
طرفداران استالین نظرات متفاوتی در زمینه تعداد کشتهها و همچنین روند عملی محاکمهها و تاریخ تصفیه کبیر دارند.
جنگ جهانی دوم [ویرایش]
پس از بی نتیجه ماندن مذاکرات شوروی با بریتانیا و فرانسه در مسکو بر سر معاهدهای دفاعی، استالین به هیتلر روی آورد و با او پیمانی امضا کرد. او در ۱۹ آگوست ۱۹۳۹ در سخنرانی معروفی رفقایش را آماده این چرخش بزرگ در سیاست شوروی کرد و نهایتا قرارداد مولوتوف-ریبن تروپ با آلمان نازی امضا شد. ویکتور سووروف، نویسنده جنجالی روسی ساکن انگلستان، مدعی است که استالین در این سخنرانی اعلام کرده که جنگ بهترین موقعیت است که هم دولتهای غربی و هم آلمان نازی تضعیف شوند و آلمان آماده «شورویزه» شدن میشود. سندی بر این ادعا در دست نیست.
با این که معاهده مولوتوف-ریبن تروپ رسما تنها قول عدم اشغال مقابل بود اما بندی مخفی نیز در آن موجود بود که بر طبق آن اروپای مرکزی به دو منطقه کنترل بین دو قدرت تقسیم میشد. قرار بود که اتحاد شوروی بخش شرقی لهستان (که عموماً اکراینیها و بلاروسها در آن زندگی میکردند) و لیتوانی و لاتویا و استونی و فنلاند را در اختیار گیرد. بند مخفی دیگر در مورد بساربیا، بخشی از رومانی، بود که قرار بود به شوروی اضافه شود.
در ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ آلمان با اشغال لهستان جنگ جهانی دوم را آغاز کرد. بدین ترتیب استالین تصمیم به دخالت گرفت و در ۱۷ سپتامبر ارتش سرخ شرق لهستان و دولتهای بالتیک را اشغال کرد.
در نوامبر ۱۹۳۹ استالین نیروها را به مرز فنلاند فرستاد تا جنگی راه بیاندازد. جنگ زمستانی بین اتحاد شوروی و فنلاند سخت تر از آن چه استالین فکر میکرد از آب در آمد و شوروی تلفات زیادی داد. شوروی در مارس ۱۹۴۰ نهایتا پیروز شد اما مشکلات و محدودیتهای ارتش شوروی به بقیه دنیا و خصوصا آلمان لو رفته بود.
در ۵ مارس ۱۹۴۰ رهبری شوروی حکم به اعدام بیش از ۲۵۷۰۰ فعال «ناسیونالیست و ضدانقلابی» لهستانی در بخشهایی از جمهوریهای اکراین و بلاروس (که از خاک لهستان به شوروی اضافه شده بودند) داد. این به عنوان کشتار کاتین مشهور است.
در ژوئن ۱۹۴۱ هیتلر معاهده مولوتوف-ریبن تروپ را نقض کرد و در عملیات بارباروسا بخشی از خاک اتحاد شوروی را اشغال کرد. استالین گرچه جنگ با آلمان را محتمل میدانست اما آماده اشغالی به این سرعت نبود. ویکتور سووروف در این زمینه نیز نظری متفاوت دارد. او مدعی است که استالین از اواخر دهه ۳۰ آماده شده بود و خود تصمیم داشت در تابستان ۱۹۴۱ آلمان را اشغال کند. از این رو سووروف معتقد است حمله هیتلر به نوعی «اقدام پیشگیرانه» بودهاست. این تئوری مورد قبول ایگور بونیچ، میخائیل ملتویکوف، و ادوارد رادزینسکی بودهاست اما اکثر تاریخ دانان غربی با آن مخالفند.
ژنرال فدور فون بوخ در خاطراتش میگوید که ارتش آلمان (آب ور) کاملاً آماده حمله شوروی علیه نیروهای آلمان در لهستان بودهاست و این حمله را تا حداکثر ۱۹۴۲ انتظار میکشیدهاست. نبرد مرگبار با فاشیسم زندگی ۲۷ میلیون از مردم شوروی را بلعید.
آدم وقتی می بایدبه نوشتن بپردازد.....
تولستوي مي گويد : آدم وقتي مي بايد به نوشتن بپردازد كه هر بار نوك قلم خود را در دوات فرومي برد، پاره اي از گوشت خود را در آن جا مي گذارد.
اميل زولا مي گويد : در واقع امر، تمام كار رماننويس در اين خلاصه مي شود كه واقعياتي را از طبيعت برگيرد و آنگاه در آن دخالت كند، يعني در محيط و موقعيت آنها تغييراتي پديد آورد تا از آن رهگذر بتواند ساز و كار آنها را مورد مطالعه قرار دهد بيآنكه از قوانين طبيعت فاصله بگيرد و از آنها منحرف شود.
شوپنهاور فيلسوف و شاعر آلماني در تقسيم بندي نويسندگان ديدگاه ذيل را ارائه مي دهد. او اعتقاد دارد گروه اول نويسندگاني كه تأثير زودگذر پديد مي آورند و براي هميشه ناپديد مي شوند. دومين گروه درخشش خيره كننده تر از ستارگان ثابت دارند.
اما آنها نيز به زودي جاي خود را وا مي نهند و تنها گروه سوم در آسمان استوار ايستاده اند و با نور خود مي درخشند و تمام قرون را به تساوي تحت سيطره خود مي گيرند در نهايت به دو دسته نويسنده اعتقاد دارد نويسندگاني كه حرفي براي گفتن دارند و مي نويسند و نويسندگاني كه صرفاً بخاطر نوشتن مي نويسند.
شوپنهاور در نهايت معتقد است : قاعده نخست نوشتن، كه در واقع، خود عملاً شرط كافي سبك نيكو نيز هست، داشتن چيزي براي گفتن است.
شيلر، شاعر آلماني اظهار مي دارد : جرأت كن فرزانه شوي، براي مردم روزگارت چيزي بگو كه به دردشان بخورد، نه آن كه خوششان بيايد.
سامرست موآم نويسنده انگليسي در خصوص زيانها و مخاطرات نويسندگي اظهار مي دارد :
نويسندگي به نويسنده ‹‹ آزادي روح ›› مي بخشد. براي نويسنده، زندگي تراژدي است، اما نويسنده به یُمن خويش پالايش مي يابد، از اندوه و هراس زدوده مي شود و اين به گفته ارسطو، هدف هنر است.
خطاها و بلاهتهاي نويسنده، اندوهي كه جانش را مي آزارد، عشق شكست خورده اش، نقص جسمانياش، بيماري و محروميتهايش، اميدهاي از كف رفته اش،رنجها و تحقيرهايش، همه و همه به يمن توانايي او به مواد و مصالحي تبديل مي شوند كه او با نوشتن شان بر آنها غلبه ميكند.
براي نويسنده همه چيز، از نگاهي زودگذر در خيابـان گرفته تا جنگي كه دنياي متمـدن را به آشوب ميكشد، از رايحه گل سرخي گرفته يا مرگ يك دوست، دانههايي است كه آسياب ميكند. در ميان تمام حوادثي كه بر سرش مي آيد، چيزي وجود ندارد كه بتواند آن را بصورت قطعه شعر، ترانه يا داستاني درآورد. با اين كار است كه از دست آنها رهايي مي يابد. تنها هنرمندان انسانهايي آزاده هستند.
آستروفسكي ميگويد : نويسنده جوان آنگاه بدل به يك نويسنده توانا ميشود، كه انسان بودن را در وجود خويش پرورانده باشد. يك روزه نمي توان به سرحد كمال رسيد، با يك جمله نميتوان به ميراث گذشته تسلط يافت. چنين تسلطي نيازمند پاي فشردني يك ريزه و كوششي فراوان و خستگيناپذير است.
نويسندگي يك آموزگار است و تنها آن كس آموزگار تواند شد كه بيش از فراگيرندگان بداند،آن كس كه چيزي براي گفتن دارد.
اما همه اينها مبني بر اينست كه نويسنده خود را در بزرگترين خطر غوطه ور سازد و آن تاوان پرمخاطره عبارتست از اينكه يك نويسنده، چقدر از زمانش جلوتر باشد افرادي كه جلوتر از زمان خود سخن ميگويند و در حصار زمان قرار نمي گيرند اين احتمال هميشه وجوددارد كه در برابر آسيبهاي پرخطر قرار گيرند. زيان به اين افراد نه تنها زيان به جامعه بشري بلكه زيان به تاريخ گذشته، حال و آينده است.
اگر چه انديشه چيزي نيست كه در حصار بماند اما براساس سرعت زمانیِ خود در معرض شدت و ضعف مخاطرات قرار خواهد گرفت.
دو خطر عمده كه متوجه نويسندگان پيشرو زمان هستند اولين آن به قول اديبان عبارتست از : مرگ مؤلف است كه خواننده، نوشتههاي وي را نمي فهمند يا بد فهميده مي شوند كه در آن صورت، تحريف غير مغرضانه آن نيز آسيب زا خواهد بود. آسيب دوم عبارتست از : مرگ زمان و آن اشاره است به شهادت نويسنده كه تاوان بسيار گراني است.
توماس مان مي گويد : آثار خوب، فقط محصول يك زندگي بد است، و هر شخص زنده، براي اينكه يك بار آفريننده باشد، بايد نابود شود. البته جمله فوق يك حجت يا آيه نيست اما در دنياي نويسندگي فراگير است.
سلام به تمامی دوستان وهمسنگران.من رسمابادنیای...خداحافظی کردم
همچنین بادنیای وبلاگ نویسی.مدت زمانی که درخدمت شماعزیزان بودم برام بسیارلذت بخش وشیرین بودوفرامو
ش نشدنی.هرکاری هزینه ای داردکه بایدبرایش کسب اعتباروهزینه کرد.من نیزبه اندازه توانم آچه راکه شدانجام
دادم.متاسفانه بعلت بروزبرخی مشکلات.که برخی افرادنادان وبی اطلاع پیش آوردند.واعمال فشاربردوستانم.
رسمانیزازعضویت درانجمن نخبگان شاهدوایثارگرنیزانصراف دادم.چراکه دستانی درکارهست که انگارنمی خواهند
مابنویسیم.ونه می خواهندکه باشیم.لذاحفظ جان واجب است.این وبلاگ راپاک نکردم تاکه یادگاری باشدازمن
برای شماعزیزان.دلم برای همه شماتنگ می شود.اماچاره ای نیست جزخداحافظی.
زندگی صحنه یکتاهنرمندی ماست هرکسی نغمه خودخواندوازصحنه رود صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارندبیاد.
خدانگهدارهمگی شما.التماس دعا